مثل همیشه یك جفت جوراب
پدر! دیگر حسابش از دستم در رفته كه در روزگار كودكیام چند روز پدر، برایتان جوراب خریدم، اما خوب یادم میآید كه شما هر بار چقدر بابت جورابها ذوق زده میشدید و آنقدر با شوق كاغذ كادوهای دستساز مرا بازمیكردید كه انگار خبر نداشتید آن حجم پوشیده در لفاف كاغذ چه چیز میتواند باشد و بعد هم آن خنده شیرین همیشگی كه: «جوراب؟ چه عالی! واقعا احتیاج داشتم.»
من در آن سالهای كودكی، هر بار كه واكنشتان را میدیدم خجالتم از یادم میرفت و به خیالم میرسید كه حاصل جمع كردن سكههای اندكم برای خرید هدیه روز پدر، هدر نرفته است و نیازی از شما را برآورده كردهام، یك نیاز حیاتی.
دو، سه روز پیش كه كمدتان را مرتب میكردید جعبهای میان وسایلتان دیدم. كنجكاو شدم كه بدانم چیست و اصرار كردم بازش كنید
.
با احتیاط درش را باز كردید. توی جعبه پر از جورابهای سپید هدیه آن سالها بود كه دست نخورده و نو، مرتب روی هم چیده شده بودند.
اخم كردم: «این همه جوراب! چرا هیچ كدام را نپوشیدید؟!» در جعبه را بستید و گفتید: «دلم نیامد دخترم.»
بغض كردم: «یادش به خیر! چقدر بچه بودم آن وقتها، خیال میكردم نیازی از شما را برآورده كردهام» سر تكان دادید و مثل همه آن سالها لبخند زدید: «اشتباه نمیكردی، نیاز من مهربانی تو بود كه برآوردهاش كردی.»